سال نو مبارک «صمیمانه آرزومند بهترین لحظات همراه با تحقق آرزوهای سبزتون در سال جدید هستم»
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 0:30 توسط رضا
باورم نمیشد.احساس عجیبی داشتم. آخرین انتخاب واحد ... ازپله های سالن بالا میرفتم تا به جلوی درب دفتر مدیر گروه رسیدم .نمیدونم چی شد که به فکر فرو رفتم . من ابتدایٍ پایان چهار سال خاطره ایستاده بودم . خاطرات تلخ و شیرین .هیجان انتخاب واحدها و پر شدن همیشگیه کلاسهای مورد نظر. از اردوهایی که با بچه های تهران مرکز میرفتیم تا سنگان . از مینی بوسی که توی ایستگاه صادقیه کرایه کردیم تا با بچه ها دور هم باشیم. شبهای امتحانها که تلفنی همدیگر رو بیدار نگه میداشتیم تا بتونیم تا صبح بیدار بمونیم. یادش بخیر کمیته انظباطی و خنده های قبل از تشکیل جلسه . روزهای سیاه سپید و گاهی هم رنگی که الان حتی اتفاقات تلخش هم توی ذهنم شیرینی خاصی پیدا کرده . جدا از درس و تحصیل تجربه ی خوبی بود . تنوع آدمها با اخلاقها و سلایق و شخصیتهای متفاوت که میتونه توی شناختن آدمها و مسایل دیگه زندگی کمکم کنند. خیلی زود گذشت.هر چی بود دیگه رسیدم یه ایستگاه آخر . دیگه زمان حمله به قله فرارسیده.«جو کوهنوردیه دیگه». ترم آخر . حس جالبیه . حالا میخوام به استقبال روزهایی که شیرین ترین لحظات دوران دانشجوییم را میتونه رقم بزنه برم . البته امیدوارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 1:36 توسط رضا |
« آن روز در کربلا آزادی را سر بریدند»
فرارسیدن محرم را به همه ی دوستان تسلیت عرض میکنم 
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 15:48 توسط رضا |
درست شب یلدای سال پیش بود . چه زود گذشت . دوستان زیادی به پژواک میامدند که دیگه نمیان و دوستان جدیدی که وارد کهکشان خصوصی من شده اند و ... البته این اتفاق یکی از زیباییهای وبلاگ نویسیه . میدونم که اصلاْ توو این زمینه حرفه ای نیستم . چون به وبلاگم از دیدگاه یک دفترچه خاطرات کوچیک که ناگفته های تنهاییم در اون ثبت میشه نگاه میکنم . شاید هیچکس این حرف ها و مطالب رو رودررو از زبان من نشنیده باشه . به همین دلیل بود که به فکر ایجاد فضایی شدم تا ناگفته ها یا به نوعی درد دلهام در اون ثبت بشه و پژواک به همین دلیل متولد شد ...
از اینکه یکسال با پژواک بودید ممنونم . یلدای زیبایی براتون آرزومی کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 21:56 توسط رضا |
شنبه شب بود . روز نسبتاْ خوبی گذرونده بودم .شب شده بود . معمولاْهمه ی خانوادمون ساعت ۷ـ۸ دور هم جمع میشدیم. ولی هر چی منتظر شدم پدرم نیومد خونه. ساعت از ۱۱ هم گذشت . دلواپس شده بودیم . موبایلشو هم جواب نمیداد . تا حالا سابقه نداشت که تلفن جواب نده یا اگر هم جایی میخواست بره یا کاری داشت قبلش اطلاع میداد.ولی هنوز خبری نشده بود . دیگه با برادرم و دامادمون تصمیم گرفتیم بریم دنبالش که تلفن زنگ خورد .از بیمارستان...
یه سکته ی خفیف که رد شده بود . شاید هیچوقت اینقدر خودمو کوچیک و ناتوان حس نکرده بودم . یه حس وحشتناک .البته الان حالش کاملاْ خوب شده و به خیر گذشت. این حادثه با تمام تلخیاش چیزای زیادی بهم یاد داد . شاید هیچ وقت به این نعمتی که داشتم فکر نکرده بودم .آره . درست مثل قصه ها. بعد از یه اتفاق آدمها به پیرامونشون بیشتر فکر میکنن ولی این یه حقیقته.کاش میشد قبل از اینکه اتفاقی رخ میداد یه کم بیشتر در مورد این موضوع با خودم خلوت میکردم.کاش کمتر خودم رو مشغول خودم میکردم!!ولی هنوزم میشه چند لحظه ای زیر بارون قدم زد و کمی بیشتر به این موضوع فکر کرد. اینکه تا حالا شده فکر کنیم اگه نباشن ........ حالا بیشتر از گذشته عاشقشم .من اون کویرم که با سرخی و زیبایی اونها معنی پیدا میکنم .این موقع ها شعار زیاد میشه داد ولی من با تمام وجودم این موضوع رو درک کردم ..... با تمام وجودم ... امیدوارم همیشه کنار خانوادتون باشین و همواره شاد و سلامت به زندگی ادامه بدین 
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 21:58 توسط رضا |
بس نیست؟ دیگر چقدر بگویم چقدر آمدنت را بنویسم ؟! چقدر ؟ چند روز ؟! من خسته ام ... خسته از تکرار بی حاصل فردا خسته از نقاشی های سیاه و سفید هرروز چرا هرروز سرشار عطر حضورت شوم و تو تنها بخندی ... بخندی و گم شوی میان رفتنها می روی و من تنها غرق سکوت تنهایی؛ خداحافظی را زمزمه می کنم بس نیست این همه تنهایی و از تو گفتن ؟ بس نیست ؟! باشد ! باز هم خدا حافظ...
+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 22:58 توسط رضا |
حالا روزهاست که منو پنجره همدردیم ...! منو پنجره هر دو رد پاهای مبهم تو را بر دشت های خاطره ، بارها و بارها شمرده ایم. منو پنجره هر دو مبهوتیم ! می دانیم که آمدی . جواب دستهای سردم را که روزهای بلند انتظار بر پس پنجره چسبانیده بودم با حضور دستان گرمت در تقارن دستهایم دادی .. پنجره لکه های اشکم را که بر روی دلش جا گذاشته ام گواه بر حضورت گرفت . اما .. اما جاده آمدنت را انکار می کند. جاده فقط رد پای مبهم عبور بی تفاوت تو را به نمایش گذاشته ... چه فرقی داره ؟ تو آمده باشی یا نیامده باشی ، تو با من همنفس شده باشی یا ساده گذشته باشی ، دیگر نیستی ... و سهم من باز هم انتظار است! آسمان ابری نیست . اما بوی باران می آید ... انگار باران هم دلتنگ باریدن است . بیا و بگو تو بودی که از پس پنجره نگاهم می کردی !
+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:53 توسط رضا |
پاییز وحشت من در انتظار بهار حضور تو ، لحظه به لحظه عریان تر از برگ های امید می شود و حجم سرد این جا پر از فریادهای عاشقانه ایست که هرروز خواندم و هرگز نفهمیدم که از برای چه ؟! هرگز دلیل این بی تابی ها را نفهمیدم . معنای این عشق که تنها از رویش مشق کرده ام را نفهمیدم ... من جز ادعای عاشقی و مشق هر روزه ی آن ، یادگار دیگری از این هفت شهر ندارم! و امروز در میان دل مردگی ها و فراموش کردن های هر روزه ام ، از پس این تکرارها ، در دل سیاهی این داستان سراسر از خویش گریختن ، بودن و ماندن تو را انتظار می کشم که با تو تا آخرین قدم ، این جاده لحظه به لحظه سرشار از طلوع خواهد بود. تنها تو می توانی در این هراس و بهت ، پناه هق هقم باشی تا با حضور دستانت ، مشق های دیرینه ام را از بر شوم . تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش ! 
+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 14:46 توسط رضا |
این فاصله هاست که بین من و تو پادشاهی میکند پادشاهی ظالم که خود زایده تاریکیست و همه زایش او آتش و فتنه گریست و قصری که بنایش به دست من و توست و ما به زیبایی این قصر چه کوشش داریم و در این کارگزاران همه از جنس فراق همه از جنس بلا که من . تو . او . همه قربانی این مکتب شومیم و گاه در تنهایی خویش مینگرم میبینم این همه فاصله ها این همه ظلمت او هراسان بر لحظه ای از لبخند توست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 1:21 توسط رضا |
ِقصه ی دل کندن من از عبور یه غریبه سرگذشتِ روزگارِ سوت و کور یه غریبه قصه ی بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد وقتی که آئینه پر شد از حضور یه غریبه....... میگذرم از شبُ باور میکنم که تمومِ قِصَه هام پر از غمِ باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم براه مرهمِ میگذرم از تو که اون غریبه ای اون که تنهاییم زیر پا گذاشت ......
امّا امروز هوس و بازیهای کودکانه عشقُ نشونه رفته و به پرتگاه نابودی لحظه به لحظه نزدیکترش میکنه ... داستان غریبه حکایت تازه ای نیست! اما ای مسافر کهکشان من ... بهتر نیست به جای اینکه دنبال مقصّر بگردیم یه کم بیشتربه احساسات آدمها احترام بزاریم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 23:51 توسط رضا |